|
داستان از آنجا شروع شد که آدمی به سرش زد کلهی سحر به دیدار آدمی دیگر به نام مهدخت (ملقب به عناوین مُخی، مَخی و مخمل) برود اما انگار تمام جهان دست به دست هم داده بودند تا این دو مرغ عشق به یکدیگر نرسند!
در اولین طلوع خورشید:
- مَخی فردا ساعت ده چطوره؟
- عالیه بیا. 
انگار باد سحرگاهی، مکالمات این دو کفتر عاشق را با خود برد و به گوشِ ملعون ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د رساند. (گوش چیچی؟ )
احمدی نژاد: ما فردا به اهواز خواهیم رفت. 
- مُخـــــــــــی، نمیشه بیایم فردا راهها رو میبندن. 
- ای ... به این ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د! (آقا من از الفاظ رکیک استفاده نمی کنم. گفتم تف. این البوق سانسور کرده که جو سازی بشه!)
در دومین طلوع خورشید:
- فردا ساعت نُه و نیم میام. 
- اوکی بیا. 
اخبار شبانگاهی: فقط برای به هم نرسیدن این دو هم که شده فردا شهابسنگی بر فرق پیشانیِ اهواز مینشیند.
مادر: فردا نمیریم پس. 
در سومین طلوع خورشید:
- فردا ساعت نُه میام. 
- باشه. 
رادیو: حالا باشه این دفعه اتفاق خاصی رخ نمیده، برید به سلامت. 
- ایول. پس فردا نُه زنگ میزنم بهت بیدارت میکنم.
- ساعت 9؟؟؟؟ الی یکم زود نیست؟ میگم میخوای نیا. 
چهارمین طلوع خورشید ـ ساعت نُه و ربع:
به ناگه گوشیِ مُخی روشن میشود و عکسی از پاکتنامه بر روی آن نمایان میشود.
- قوووووقوووولی قوووو قوووو، بیدار شو من الان پاساژ رضام. (مایهی تعجبه که یه مرغ چطوری قوقولی قوقو میکنه. )
- من ربع ساعته بیدار شدم ولی هنوز خونهام. با حداکثر سرعت خودمو میرسونم.
- پس بدو بیا لاکپشتِ من.
یک ربع بعد:
دو دختر وارد پاساژ میشوند. دختر آبیپوش شباهت وصفناپذیری به مهدخت دارد اما حسی درونی مرا از جلو رفتن باز میدارد. به نظرم میآید او مهدخت نیست!
آبیپوش سرش را برمیگرداند و به من نگاه میکند. و بعد به سمت من میآید. ما هم ناچاراً (ویراستارمون رو میبینی؟ کلمهی فارسی رو با تنوین قید کرده. بوق بر تو الی.) با چشمانی که در شرف از حدقه بیرون آمدن هستند بلند میشویم و به سمت مخمل میرویم. (ببین عزیزم من کاملاً میدونم ناچاراً اشتباهه ولی از اونجا که اینجا کسی نمیخواد بهم گیر بده راحتم، بعد اینکه زبون ما به اندازهی کافی قاطی شده، دیگه چه نیازی هست ما سعی کنیم پاسش بداریم!؟ )
ـ وااااو، مهدخت چقد عوض شدی! 
- باز این رفت تو فضا! 
---
بعد از نیمساعت چرخخوردن متوالی در پاساژ (حین اینکه الی هی منو ویشگون میگرفت) مهدخت و خواهرش فریما جلوی یک موبایل فروشی توقف میکنند.
مهدخت با چشمانی که مردمکشان به شکل قلب در آمده است به یکی از موبایلها زل زده.
ـ آخِــــی. دوسِش داری؟ بریم واسهت بخرمش.
- هفتصد و پنجاه هزار تومن. بریم برام بخرش.
- ئه؟ خب خیلی ارزونه دو میلیون بود با سر واسهت میخریدمش. 
- من به داشتن دوستی مثل تو افتخار میکنم الی.
(لازم به ذکره که الی در اینجا گفت به یکی میگم برات بخره که اول اسمش مجتبیست )
(الان خسته شدم از لحن کتابی عادی میحرفم بقیهشو! )
بعد از صد دور دیگه چرخیدن دور پاساژ، تصمیم میگیریم به کتابفروشی جفتِ پاساژ بریم که البته قبل از ورود به پاساژ، من یه نیمساعتی اونجا بودم.
- الی میخوایم بریم کتابفروشی.
ـ نــــــــــــــه، من نمیام. قبل از اینکه تو بیای رفتم.
ـ خب باشه مگه میخواد بخورتت؟ بیا بریم!
- نــــــــــــــــــــــــــه.
- ای بابا نترس. یعنی میخواد گلوتو بگیره بگه چرا دوباره اومدی تو مغازهی من؟
- نـــــــــــه.
ولی مهدخت بدون کوچکترین توجهی منو میگیره و میبره.
سر راه که داشتیم میرفتیم به این فکر افتادم به مامانم بگم داریم میریم اونجا یه بار فکر نکنه گم شدیم! ولی نمیدونم چرا نرفتم بگم. 
در کتابفروشی:
بعد از حدود نیمربع (!) گشت زدن بین کتابا، در کتابفروشی باز میشه و مادر من میاد داخل.
- الهه نگفتی من دلم هزار راه میره؟ چرا نیومدید بگید اومدید اینجا؟
- تقصیر مهدخته به خدا.
- الهه...
- خب تقصیر مهدخته دیگه نگفت برو به مامانت بگو. 
مهدخت: 
دوباره برمیگردیم به پاساژ و میشینیم رو صندلی تا من رو کارت پستالی که واسه مهدخت خریده بودم چیز بنویسم.
مهدخت کارت پستال رو میگیره و پلاستیک رو باز میکنه. و خیلی جالب کارت پستال تو پاکتش نبود.
- یعنی واقعاً به فکرت نرسید اینو بذاری تو پاکتش؟ 
- ها؟ 
اینم از کارت پستال زیبا که نشاندهندهی عشق زیاد مهدخت به منه. 

جالبترین نکتهی این کارت عشقولانه، داخلش بود که مهدختخانوم ازش عکس نگرفته. وقتی اینو باز میکردی جایی که قاعدتاً من باید یه چیزی واس مخی مینوشتم، خودشون یه چیز میزایی نوشته بودن که شاهکار بود. جملهی اولشو ملاحظه کنید میفهمید:
When I awake…!!!! 
بقیهش هم یه چرت و پرتهایی گفته بود که باز نشوندهندهی عشق مهدخت به من بود. (البته من داده بودم به مهدخت ولی نمیدونم چرا نشوندهندهی عشق اون به من بود. ) از جمله چرت و پرتاش این بود که مهدخت هر لحظه به من فکر میکنه! 
اما بعدش نمیدونم این فکر از کجا به ذهن مهدخت رسید که منِ بیچاره رو این کارت پستال یه چیزی براش بنویسم. ما هم که از دیدن گل روی مهدخت در حالت هنگ بودیم نمیدونستیم چه چرت و پرتی بنویسیم.
- دو ثانیه صبر کن الان یه چی مینویسم. 
- د بنویس. 
ـ در غروب دلانگیز آفتاب صورت تو را میبینم؟
- خوبه بنویس.
- مهدخت آی دونت لاو یو؟
ـ خوبه بنویس.
ـ مهدخت یو آر دانکی؟
ـ د هر بوقی میخوای بنویس دیگه.
بالاخره بعد از کلی فشار و تفکر فراوان، یه نیمچه از چیزی رو که قبلاً واسه فاطمه نوشته بودم یادم اومد و واسه مخی هم نوشتم. که واقعاً شاهکار شد از همه نظر. ملاحظه کنید:

الان خیلی معلومه چی نوشتم دیگه؟ اگه نیست هم خوب به من چی شما کورید! 
از جمله شاهکارهایی که تو این اثر میبینید، اینه که اول نوشته شده "از طرف الهه" بعد قطعهی ادبی زیبای من اومده! اصلاً حال میکنید ابتکار رو؟ شاهکارهای بعدی هم تو قطعهی ادبیه که کاملاً نشون میده من چه ویراستار شایستهای واسه درن شان فنزم! (یعنی خاک تو سر ما که این ویراستارمونه )
قطعهی ادبی موجود در عکس:
از طرف الهه
سخاوت خورشید در غروب دلانگیز آفتاب، تو را به یاد من میآورد...
عطر گلهای عقاقیها تو را به یاد من میآورد...
و همهی زیباییهای شگرف طبیعت تو را به یاد من میآورد...
تمام زیباییهای جهان برای من یادآور تو هستند...
چرا که هیچچیز زیباتر از یک «دوست» نیست!
میبینید طبع بلندمو؟ گلهای عقاقیها هم که شاهکار بنده بود. توجه کنید که هم گل رو جمع می بندیم هم عقاقی رو که تعداد گلها دوبل بشه شایان ذکره که عقاقی رو حتما باید با ع بنویسین نه با الف!!! 
بس که تو هولم کردی دیگه. درضمن من دوست دارم تو ادبیات فارسی دست ببرم. کی میخواد جلومو بگیره؟! 
بعد از اینکه من این شاهکار رو به مهدخت تقدیم کردم، ما تصمیم گرفتیم دوباره بریم یه دوری بخوریم در پاساژ. این شد که من و مهدخت بلند شدیم رفتیم برای هزارمین بار دور بخوریم که اون وسط مهدخت جوزده شد و تصمیم گرفت برای من یه یادگاری بخره!
- الهه انتخاب کن، شیر میل داری یا قورباغه یا میمون یا گربه یا خرگوش؟
ـ یه قورباغه لطفاً.
ـ خب یه ذره گوشاتو بگیر عزیزم... آقا این چنده؟
آقائه: هزار و پونصد.
- الان من فرض میکنم گفت یه میلیون و پونصد که همقیمت کارت پستال خودم بشه! 
- بیا الهه... آی لاو یو! 
اینم عکس کادوی گرانبهاس که من آخرش نفهمیدم نشوندهندهی عشق این قورباغه به منه یا عشق مهدخت. (احتمالا قورباغه )

بعدش هم رفتیم دوباره نشستیم و بعد تصمیم گرفتیم بلند شیم بریم عکس بگیریم. مهدخت خانوم که هوش از مغزش سرریز کرده، پیشنهاد داد بریم تو کافیشاپ پاساژ و خیلی قشنگ بشینیم رو یه میز و عکس بگیریم! به همین راحتی و خوشمزگی! تنها مشکلی که پیشنهادش داشت این بود که مضحکهی یه جماعت میشدیم. ولی خب من و فریما مثل این خل نبودیم و عین آدم گفتیم بریم اون طرف پاساژ که خلوته و بعکسیم! درنتیجه این شد که من طبق معمول بازوی مهدخت رو گرفتم و اونو به اون سمت پاساژ کشیدم. (بس که چاقه نمیتونه خودش راه بره من باید بکشمش! (این که من عصای دستتم به من ربطی نداره ) )
این وسط ما میخواستیم بریم جای خلوت پاساژ، اما نمیدونم یه دفعه چه بلای آسمانیای نازل شد که هرکی تو پاساژ بود، به قسمتی که ما داشتیم میرفتیم علاقهمند شد و همه به سمت اون قسمت پاساژ سرازیر شدن.
من و مهدخت و فریما:
بعدشم دیگه کلاً بیخیال مردم شدیم و عین سه آدم عاقل و بالغ ایستادیم همون جا که عکس بگیریم.
فریما: خب بایستید...
من و مهدخت: =))))
فریما: آماده ... یک... دو... سه...
من و مهدخت: 
عکس بعدی به همان شکل و عکس بعدش هم به همان شکل گرفته شد. و بعد من و مهدخت به این نتیجه رسیدیم که یه یکم تنوع بدیم بد نیست به خاطر همین مهدخت از راست اومد چپ و من از چپ رفتم راست! به این میگن اوج تحول. یاد بگیرید برید درن شان فنز رو متحول کنید. 
این هم بعضی از عکسا که وضع بهتری نسبت به بقیه دارن. 


(این عکسا پس از مدتی از صحنهی روزگار پرشین گیگ من محو میشن پس از همین الان سیر ببینیدشون و کپی هم سعی کنید نکنید. )
میبینید مهدخت چقد جلفه؟ من شرمم اومد باهاش اومدم بیرون. (قضاوت با شما. یا الهه جلفه یا شما عقلتون سالم نیست. =)) (به روش ساغری) )
آها یه دور هم باز اومدیم تنوع بزنیم منظره پشتی رو عوض کردیم. (مثه درن شان فنز گدا نیستیم بعد از سه سال پس زمینه عوض کنیم که )
در اون بالا هم میتونین یک عدد شماره تلفن ببینید و زنگ بزنید مزاحمی. 
بعد از عکسگرفتن به این نتیجه رسیدیم که پاساژ رو عوض کنیم و یکم دیگه تحول بدیم.
چندی از مکالمات من و مخی در بین راه:
- من نمیدونستم فامیل پرنسس فخریه ها! 
- مگه فامیلش فخریه؟
- خب آره مجی هی بهش میگه فخری!
- :-؟ همون فخرالدوله بهتره به نظرم. 
- اِاِاِاِ، فخرالدوله پرنسس بود؟ چرا زودتر نگفتی؟ پس بگو فامیلش فخری نیست به خاطر فخرالدوله بودن بهش میگه فخری. 
- تو کلاً مشکل داری عزیز دل خواهر! 
درکل خلاصهی میتینگ ما اینه که از اول تا آخرش داشتیم در مورد پرنسس و مجی حرف میزدیم و غیبتشونو میکردیم!  
بعد از رسیدن به پاساژ فریما رفت تو یه مغازهای که برای مخی کادوی تولد بخره و مهدخت هم چون خیلی تو جو کتابای فانتزیه و دوست داره همیشه غافلگیر شه، گفت بریم دوباره به کار مفیدمون یعنی دورخوردن مشغول بشیم تا نبینه فریما چی واسهش میخره. سو اینکه تصمیم گرفتیم بریم طبقه بالا.
- الهه برو به مامانت بگو میخوای بریم بالا یه بار نگه چرا نگفتی.
ـ بیخیال اگه گفت میگم چون مهدخت گفته برو بهش بگو و منم عادت ندارم به حرفش گوش بدم، نیومدم بهت بگم. حالا اگه تو نمیگفتی میرفتم میگفتم. 
و اما در طبقه بالا میرسیم به جالبترین قسمت میتینگمون و اونم چیزی نبود جز...
ما کشف کردیم که از اسطورههای درن شانفنز مجسمه ساختن!!!!!
من و مهدخت با چشمانی که داشتن از حدقه در میومدن، جلوی یه مجسمه فروشی ایستاده بودیم و در کف این بودیم که این سه مجسمه که در پایین عکسشون رو میذارم، چه شباهات وصف ناپذیری به مجتبی، جاوید و پرنسس دارن. چیزی نمونده بود همون جا پس بیفتیم. فرض کنید برید یه جایی بعد مجسمه همنیمکتیتون رو ببینید. چه حالی بهتون دست میده؟ دقیقاً اون لحظه این حالِ به ما دست داده بود! (مثال از این مسخرهتر نداشتی بزنی؟ =)) )
من: باورم نمیشه... شباهت بیشتر از این ممکن نیست... خدایااا... انگار دارم مجتبی رو جلو چشام میبینم.
مهدخت: باورم نمیشه... چطور ممکنه یه مجسمه تا این حد دقیق تراشیده بشه!!؟
اینم از مجسمههای مذکور:

ایشون مرلاو کبیر هستن. اصلاً شباهت بیشتر از این ممکنه به نظرتون؟ اون خشمی که تو چشمانِ این آقا موج میزنه، کاملاً نشوندهندهی استکبار و خشونتیه که مرلاو در سایت علیه کاربرانِ بختبرگشته به کار میبره. و اون چسبهایی هم که دور پاهاش میبینیدو وبمسترا زدن که یه بار بچهها رو شهید نکنه. اون عصایی هم که دستش میبینید چیزیه که به وسیلهش، به جزایر بلاک شوتتون میکنه. 

ایشون جناب ایمورتال هستن که کاملاً چاق تشریف دارن اما سعی دارن به همه بفهمونن که لاغرن. درحالی که همه میدونن اینطور نیست. :دی ایشون الان در حالت خلسه هستن و دارن آواز میخونن. سه تارشون هم یه جایی همون طرفاس. :دی الان یه فضای کاملاً عرفانی ایشون رو در بر گرفته که ناشی از نعره... ببخشید چهچهی خودشونه. و اون چیزی هم که در جلوش دیده میشه... اشتباه نکنید هالهی این فضای عرفانیه نیست... شیشهس! :hammer:

و ایشون هم فخرالدولهی گرام هستن که دارن از راه سینما میان و از مغازهی جفت سینما یه کیلو میوه خریدن بدن به بچههای سایت... چون همونطور که مسلماً همگان آگاهید ایشون مادرجانِ همه هستن که معلوم نیست با کدوم پدری این بچهها رو به دنیا اوردن! :hammer: (کپی رایت بای شدو گرل! )
و اینم سه تن از اساطیر گرانقدر سایتِ گرانقدرمون! بعد از اون ما مطمئن بودیم مطمئناً اعضای دیگه رو هم پیدا میکنیم و شروع کردیم به گشتن اما متاسفانه چیزی عایدمون نشد. حتی یه عکس از ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د هم ندیدیم که بگیریم بیاریم واس یاسی! 
بعد از اون هم مادرجانِ مهدخت آمدن دنبالش و بعد از یک خداحافظی جانانه (مهدخت از راه دور: «الی ما رفتیم دیگه! بای.» من: «ئه رفتید؟ اوکی بایی!» ) بالاخره این میتینگ به پایان رسید! 
پینوشت: تمام چیزهایی که به اشخاص حقیقی و اینا گفته شده، کاملاً شوخیهای دوستانه بوده و امیدواریم هیچکدوم به دل نگیرید. چون فقط و فقط شوخی بوده. 
پی پینوشت: نوشتههای بلد شده رو مهدخت نوشته.
پی پی پینوشت:
کمی پشتصحنه:
- سلام الی.
- سلام خوبی چطوری مامان بابا عمه عموها خاله دایی ها آبجی داداش همه خوبن؟ 
- الی؟ تو کاری هم جز وراجی بلدی؟ 
- نه... چرا چرا! بلدم! می تونم روی مخ تو و مجی راه برم و چت کنم. 
- انقدر قابلیتهات بالاست نترکی!
- نه راحتم. 
×××××
- راستی مهدخت رفتی حموم؟
- من تازه از حموم برگشتم اگه بذاری. 
- اااااااااا...تنهایی رفتی؟
(سانسور!!!!)
×××××
- مهدخت این حاجی فیروزه شبیه جواید نیست؟
- نه بابا اصلا شبیهش نیست. بیچاره جاوید. 
- حالا که فکرشو می کنم میبینم بیشتر شبیه رضا رستگارهها!! 
- از لحاظ هیکل دیگه؟ 
- هم هیکل هم رنگ پوستش :hammer:
×××××
- خجالت بکش مخی! چرا انقدر ناخونات بلنده؟
- من گرگنمام. مگه نمیدونستی؟
×××××
وارد کتاب فروشی شدیم. بنده با کله دویدم ببینم کتاب فانتزی جدید چی اومده. 
- مخی...بیا این کتابو بخر...
- چیه؟ من رئال نمیخونما. 
- نه. چند تا کتابن که به دردت میخورن. "مردان مریخی زنان ونوسی" و "چگونه همسر خوبی باشیم". 
- 
×××××
- مخی بیا این کتابه رو بخر که من گرفتم. اسمش شبی در شبهای زمستان مسافریه. نویسندهش تو لیست نویسندههای مورد علاقهی پیام بود، فرزانه هم ازش خوشش میاد. گفتم ببینم چیه. 
- حالا اگه تو کتابهای مورد علاقه کاوه بود یه چیزی. 
- نه. آخه جلدش هم خیلی خوشکله...من همیشه از رو جلد کتاب میخرم :hammer:
×××××
- (اشاره به جلد هشت کتاب) به نظرت من به کی گفتم شبیه سهراب سپهری هستی؟ 
- 
- پیام. نه جان من شبیهش نیست؟ به ویژه هیر استایلشون خیلی بهم میاد :hammer:
×××××
- الی دستت رو بیار جلو. ببین این شکلی. بعد دستامون رو که بچسبونیم به هم شبیه قلب میشه. 
- من از این جلف بازیا در نمیارم. ولی اگه بخوای میتونم با انگشتام حرکات دیگهای به سمت دوربین انجام بدم. =))
+ نوشته
شده در چهارشنبه سی ام دی 1388
ساعت 18:58 توسط الهه
|