تبليغاتX
سکوی پرتاب

سکوی پرتاب

اندراحوالات یک واقعه‌ی آسمانی!

داستان از آنجا شروع شد که آدمی به سرش زد کله‌ی سحر به دیدار آدمی دیگر به نام مهدخت (ملقب به عناوین مُخی، مَخی و مخمل) برود اما انگار تمام جهان دست به دست هم داده بودند تا این دو مرغ عشق به یک‌دیگر نرسند!

در اولین طلوع خورشید:

- مَخی فردا ساعت ده چطوره؟

- عالیه بیا.

انگار باد سحرگاهی، مکالمات این دو کفتر عاشق را با خود برد و به گوشِ ملعون ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د رساند. (گوش چیچی؟  )

احمدی نژاد: ما فردا به اهواز خواهیم رفت.

- مُخـــــــــــی،‌ نمیشه بیایم فردا راه‌ها رو می‌بندن.

- ای ... به این ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د!  (آقا من از الفاظ رکیک استفاده نمی کنم. گفتم تف. این البوق سانسور کرده که جو سازی بشه!)

در دومین طلوع خورشید:

- فردا ساعت نُه و نیم میام.

- اوکی بیا.

اخبار شبانگاهی: فقط برای به هم نرسیدن این دو هم که شده فردا شهاب‌سنگی بر فرق پیشانیِ اهواز می‌نشیند.  

مادر: فردا نمی‌ریم پس.

در سومین طلوع خورشید:

- فردا ساعت نُه میام.

- باشه.

رادیو: حالا باشه این دفعه اتفاق خاصی رخ نمیده، برید به سلامت.

- ایول. پس فردا نُه زنگ می‌زنم بهت بیدارت می‌کنم.

- ساعت 9؟؟؟؟ الی یکم زود نیست؟ میگم می‌خوای نیا.

چهارمین طلوع خورشید ـ ساعت نُه و ربع:

به ناگه گوشیِ مُخی روشن می‌شود و عکسی از پاکت‌نامه بر روی آن نمایان می‌شود.

- قوووووقوووولی قوووو قوووو، بیدار شو من الان پاساژ رضام. (مایه‌ی تعجبه که یه مرغ چطوری قوقولی قوقو میکنه. )

- من ربع ساعته بیدار شدم ولی هنوز خونه‌ام. با حداکثر سرعت خودمو می‌رسونم.

- پس بدو بیا لاک‌پشتِ من.

یک ربع بعد:

دو دختر وارد پاساژ می‌شوند. دختر آبی‌پوش شباهت وصف‌ناپذیری به مهدخت دارد اما حسی درونی مرا از جلو رفتن باز می‌دارد. به نظرم می‌آید او مهدخت نیست!

آبی‌پوش سرش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کند. و بعد به سمت من می‌آید. ما هم ناچاراً (ویراستارمون رو می‌بینی؟ کلمه‌ی فارسی رو با تنوین قید کرده. بوق بر تو الی.) با چشمانی که در شرف از حدقه بیرون آمدن هستند بلند می‌شویم و به سمت مخمل می‌رویم. (ببین عزیزم من کاملاً می‌دونم ناچاراً اشتباهه ولی از اونجا که اینجا کسی نمی‌خواد بهم گیر بده راحتم، بعد این‌که زبون ما به اندازه‌ی کافی قاطی شده، دیگه چه نیازی هست ما سعی کنیم پاسش بداریم!؟ )

ـ وااااو، مهدخت چقد عوض شدی!

- باز این رفت تو فضا!

---

بعد از نیم‌ساعت چرخ‌خوردن متوالی در پاساژ (حین اینکه الی هی منو ویشگون می‌گرفت)  مهدخت و خواهرش فریما جلوی یک موبایل فروشی توقف می‌کنند.

مهدخت با چشمانی که مردمکشان به شکل قلب در آمده است به یکی از موبایل‌ها زل زده.

ـ آخِــــی. دوسِش داری؟ بریم واسه‌ت بخرمش.

- هفتصد و پنجاه هزار تومن. بریم برام بخرش.

- ئه؟ خب خیلی ارزونه دو میلیون بود با سر واسه‌ت می‌خریدمش.

- من به داشتن دوستی مثل تو افتخار می‌کنم الی.

 (لازم به ذکره که الی در اینجا گفت به یکی می‌گم برات بخره که اول اسمش مجتبی‌ست)

(الان خسته شدم از لحن کتابی عادی می‌حرفم بقیه‌شو! )

بعد از صد دور دیگه چرخیدن دور پاساژ، تصمیم می‌گیریم به کتاب‌فروشی جفتِ پاساژ بریم که البته قبل از ورود به پاساژ، من یه نیم‌ساعتی اونجا بودم.

- الی می‌خوایم بریم کتاب‌فروشی.

ـ نــــــــــــــه، من نمیام. قبل از این‌که تو بیای رفتم.

ـ خب باشه مگه می‌خواد بخورتت؟ بیا بریم!

- نــــــــــــــــــــــــــه.

- ای بابا نترس. یعنی می‌خواد گلوتو بگیره بگه چرا دوباره اومدی تو مغازه‌ی من؟

- نـــــــــــه.

ولی مهدخت بدون کوچک‌ترین توجهی منو می‌گیره و می‌بره.

سر راه که داشتیم می‌رفتیم به این فکر افتادم به مامانم بگم داریم می‌ریم اونجا یه بار فکر نکنه گم شدیم! ولی نمی‌دونم چرا نرفتم بگم.

در کتاب‌فروشی:

بعد از حدود نیم‌ربع (!) گشت زدن بین کتابا، در کتاب‌فروشی باز میشه و مادر من میاد داخل.

- الهه نگفتی من دلم هزار راه می‌ره؟ چرا نیومدید بگید اومدید اینجا؟

- تقصیر مهدخته به خدا.

- الهه...

- خب تقصیر مهدخته دیگه نگفت برو به مامانت بگو.

مهدخت:

دوباره برمی‌گردیم به پاساژ و می‌شینیم رو صندلی تا من رو کارت پستالی که واسه مهدخت خریده بودم چیز بنویسم.

مهدخت کارت پستال رو می‌گیره و پلاستیک رو باز می‌کنه. و خیلی جالب کارت پستال تو پاکتش نبود.

- یعنی واقعاً به فکرت نرسید اینو بذاری تو پاکتش؟

- ها؟

اینم از کارت پستال زیبا که نشان‌دهنده‌ی عشق زیاد مهدخت به منه.

 

جالب‌ترین نکته‌ی این کارت عشقولانه، داخلش بود که مهدخت‌خانوم ازش عکس نگرفته. وقتی اینو باز می‌کردی جایی که قاعدتاً من باید یه چیزی واس مخی می‌نوشتم، خودشون یه چیز میزایی نوشته بودن که شاهکار بود. جمله‌ی اولشو ملاحظه کنید می‌فهمید:

When I awake…!!!!

بقیه‌ش هم یه چرت‌ و پرت‌هایی گفته بود که باز نشون‌دهنده‌ی عشق مهدخت به من بود. (البته من داده بودم به مهدخت ولی نمی‌دونم چرا نشون‌دهنده‌ی عشق اون به من بود. ) از جمله چرت و پرتاش این بود که مهدخت هر لحظه‌ به من فکر می‌کنه!

اما بعدش نمی‌دونم این فکر از کجا به ذهن مهدخت رسید که منِ بیچاره رو این کارت پستال یه چیزی براش بنویسم. ما هم که از دیدن گل روی مهدخت در حالت هنگ بودیم نمی‌دونستیم چه چرت و پرتی بنویسیم.

- دو ثانیه صبر کن الان یه چی می‌نویسم.

- د بنویس.

ـ در غروب دل‌انگیز آفتاب صورت تو را می‌بینم؟

- خوبه بنویس.

- مهدخت آی دونت لاو یو؟

ـ خوبه بنویس.

ـ مهدخت یو آر دانکی؟

ـ د هر بوقی می‌خوای بنویس دیگه.

بالاخره بعد از کلی فشار و تفکر فراوان، یه نیم‌چه از چیزی رو که قبلاً واسه فاطمه نوشته بودم یادم اومد و واسه مخی هم نوشتم.  که واقعاً شاهکار شد از همه نظر. ملاحظه کنید:

الان خیلی معلومه چی نوشتم دیگه؟ اگه نیست هم خوب به من چی شما کورید!

از جمله شاهکارهایی که تو این اثر می‌بینید، اینه که اول نوشته شده "از طرف الهه" بعد قطعه‌ی ادبی زیبای من اومده!  اصلاً حال می‌کنید ابتکار رو؟  شاهکارهای بعدی هم تو قطعه‌ی ادبیه که کاملاً نشون میده من چه ویراستار شایسته‌ای واسه درن شان فنزم! (یعنی خاک تو سر ما که این ویراستارمونه)

قطعه‌ی ادبی موجود در عکس:

از طرف الهه

سخاوت خورشید در غروب دل‌انگیز آفتاب، تو را به یاد من می‌آورد...

عطر گل‌های عقاقی‌ها تو را به یاد من می‌آورد...

و همه‌ی زیبایی‌های شگرف طبیعت تو را به یاد من می‌آورد...

تمام زیبایی‌های جهان برای من یادآور تو هستند...

چرا که هیچ‌چیز زیباتر از یک «دوست» نیست!

 می‌بینید طبع بلندمو؟  گل‌های عقاقی‌ها هم که شاهکار بنده بود.  توجه کنید که هم گل رو جمع می بندیم هم عقاقی رو که تعداد گلها دوبل بشه شایان ذکره که عقاقی رو حتما باید با ع بنویسین نه با الف!!!

بس که تو هولم کردی دیگه. درضمن من دوست دارم تو ادبیات فارسی دست ببرم. کی می‌خواد جلومو بگیره؟!

بعد از این‌که من این شاهکار رو به مهدخت تقدیم کردم، ما تصمیم گرفتیم دوباره بریم یه دوری بخوریم در پاساژ. این شد که من و مهدخت بلند شدیم رفتیم برای هزارمین بار دور بخوریم که اون وسط مهدخت جوزده شد و تصمیم گرفت برای من یه یادگاری بخره!

- الهه انتخاب کن، شیر میل داری یا قورباغه یا میمون یا گربه یا خرگوش؟

ـ یه قورباغه لطفاً.

ـ خب یه ذره گوشاتو بگیر عزیزم... آقا این چنده؟

آقائه: هزار و پونصد.

- الان من فرض می‌کنم گفت یه میلیون و پونصد که هم‌قیمت کارت پستال خودم بشه!

- بیا الهه... آی لاو یو!

اینم عکس کادوی گران‌بهاس که من آخرش نفهمیدم نشون‌دهنده‌ی عشق این قورباغه به منه یا عشق مهدخت.  (احتمالا قورباغه )

 

بعدش هم رفتیم دوباره نشستیم و بعد تصمیم گرفتیم بلند شیم بریم عکس بگیریم. مهدخت خانوم که هوش از مغزش سرریز کرده، پیشنهاد داد بریم تو کافی‌شاپ پاساژ و خیلی قشنگ بشینیم رو یه میز و عکس بگیریم! به همین راحتی و خوشمزگی! تنها مشکلی که پیشنهادش داشت این بود که مضحکه‌ی یه جماعت می‌شدیم.  ولی خب من و فریما مثل این خل نبودیم و عین آدم گفتیم بریم اون طرف پاساژ که خلوته و بعکسیم! درنتیجه این شد که من طبق معمول بازوی مهدخت رو گرفتم و اونو به اون سمت پاساژ کشیدم. (بس که چاقه نمی‌تونه خودش راه بره من باید بکشمش!  (این که من عصای دستتم به من ربطی نداره) )

این وسط ما می‌خواستیم بریم جای خلوت پاساژ، اما نمی‌دونم یه دفعه چه بلای آسمانی‌ای نازل شد که هرکی تو پاساژ بود، به قسمتی که ما داشتیم می‌رفتیم علاقه‌مند شد و همه به سمت اون قسمت پاساژ سرازیر شدن.

من و مهدخت و فریما:

بعدشم دیگه کلاً بی‌خیال مردم شدیم و عین سه آدم عاقل و بالغ ایستادیم همون جا که عکس بگیریم.

فریما: خب بایستید...

من و مهدخت: =))))

فریما: آماده ... یک... دو... سه...

من و مهدخت:

عکس بعدی به همان شکل و عکس بعدش هم به همان شکل گرفته شد. و بعد من و مهدخت به این نتیجه رسیدیم که یه یکم تنوع بدیم بد نیست به خاطر همین مهدخت از راست اومد چپ و من از چپ رفتم راست! به این میگن اوج تحول. یاد بگیرید برید درن شان فنز رو متحول کنید.

این هم بعضی از عکسا که وضع بهتری نسبت به بقیه دارن.

(این عکسا پس از مدتی از صحنه‌ی روزگار پرشین گیگ من محو می‌شن پس از همین الان سیر ببینیدشون و کپی هم سعی کنید نکنید. )

می‌بینید مهدخت چقد جلفه؟ من شرمم اومد باهاش اومدم بیرون.  (قضاوت با شما. یا الهه جلفه یا شما عقلتون سالم نیست. =)) (به روش ساغری) )

آها یه دور هم باز اومدیم تنوع بزنیم منظره پشتی رو عوض کردیم.  (مثه درن شان فنز گدا نیستیم بعد از سه سال پس زمینه عوض کنیم که)

در اون بالا هم می‌تونین یک عدد شماره تلفن ببینید و زنگ بزنید مزاحمی.

بعد از عکس‌گرفتن به این نتیجه رسیدیم که پاساژ رو عوض کنیم و یکم دیگه تحول بدیم.

چندی از مکالمات من و مخی در بین راه:

- من نمی‌دونستم فامیل پرنسس فخریه ها!

- مگه فامیلش فخریه؟

 - خب آره مجی هی بهش میگه فخری!

- :-؟ همون فخرالدوله بهتره به نظرم.

- اِاِاِاِ، فخرالدوله پرنسس بود؟ چرا زودتر نگفتی؟ پس بگو فامیلش فخری نیست به خاطر فخرالدوله بودن بهش میگه فخری.

- تو کلاً مشکل داری عزیز دل خواهر!

درکل خلاصه‌ی میتینگ ما اینه که از اول تا آخرش داشتیم در مورد پرنسس و مجی حرف می‌زدیم و غیبت‌شونو می‌کردیم!

بعد از رسیدن به پاساژ فریما رفت تو یه مغازه‌ای که برای مخی کادوی تولد بخره و مهدخت هم چون خیلی تو جو کتابای فانتزیه و دوست داره همیشه غافلگیر شه، گفت بریم دوباره به کار مفیدمون یعنی دورخوردن مشغول بشیم تا نبینه فریما چی واسه‌ش می‌خره. سو این‌که تصمیم گرفتیم بریم طبقه بالا.

- الهه برو به مامانت بگو می‌خوای بریم بالا یه بار نگه چرا نگفتی.

ـ بی‌خیال اگه گفت میگم چون مهدخت گفته برو بهش بگو و منم عادت ندارم به حرفش گوش بدم، نیومدم بهت بگم. حالا اگه تو نمی‌گفتی می‌رفتم می‌گفتم.

و اما در طبقه بالا می‌رسیم به جالب‌ترین قسمت میتینگ‌مون و اونم چیزی نبود جز...

ما کشف کردیم که از اسطوره‌های درن‌ شان‌فنز مجسمه ساختن!!!!!

من و مهدخت با چشمانی که داشتن از حدقه در میومدن، جلوی یه مجسمه فروشی ایستاده بودیم و در کف این بودیم که این سه مجسمه که در پایین عکس‌شون رو می‌ذارم، چه شباهات وصف‌ ناپذیری به مجتبی، جاوید و پرنسس دارن. چیزی نمونده بود همون جا پس بیفتیم. فرض کنید برید یه جایی بعد مجسمه هم‌نیمکتی‌تون رو ببینید. چه حالی بهتون دست میده؟ دقیقاً اون لحظه این حالِ به ما دست داده بود! (مثال از این مسخره‌تر نداشتی بزنی؟ =)) )

من: باورم نمیشه... شباهت بیشتر از این ممکن نیست... خدایااا... انگار دارم مجتبی رو جلو چشام می‌بینم.

مهدخت: باورم نمیشه... چطور ممکنه یه مجسمه تا این حد دقیق تراشیده بشه!!؟

اینم از مجسمه‌های مذکور:

ایشون مرلاو کبیر هستن. اصلاً شباهت بیشتر از این ممکنه به نظرتون؟ اون خشمی که تو چشمانِ این آقا موج می‌زنه، کاملاً نشون‌دهنده‌ی استکبار و خشونتیه که مرلاو در سایت علیه کاربرانِ‌ بخت‌برگشته به کار می‌بره. و اون چسب‌هایی هم که دور پاهاش می‌بینیدو وب‌مسترا زدن که یه بار بچه‌ها رو شهید نکنه. اون عصایی هم که دستش می‌بینید چیزیه که به وسیله‌ش، به جزایر بلاک شوت‌تون می‌کنه.

ایشون جناب ایمورتال هستن که کاملاً چاق تشریف دارن اما سعی دارن به همه بفهمونن که لاغرن. درحالی که همه می‌دونن این‌طور نیست. :دی ایشون الان در حالت خلسه هستن و دارن آواز می‌خونن. سه تارشون هم یه جایی همون طرفاس. :دی الان یه فضای کاملاً عرفانی ایشون رو در بر گرفته که ناشی از نعره... ببخشید چهچه‌ی خودشونه. و اون چیزی هم که در جلوش دیده میشه... اشتباه نکنید هاله‌ی این فضای عرفانیه نیست... شیشه‌س! :hammer:

و ایشون هم فخرالدوله‌ی گرام هستن که دارن از راه سینما میان و از مغازه‌ی جفت سینما یه کیلو میوه خریدن بدن به بچه‌های سایت... چون همون‌طور که مسلماً همگان آگاهید ایشون مادرجانِ‌ همه هستن که معلوم نیست با کدوم پدری این بچه‌ها رو به دنیا اوردن! :hammer: (کپی رایت بای شدو گرل! )

و اینم سه تن از اساطیر گران‌قدر سایتِ گران‌قدرمون!  بعد از اون ما مطمئن بودیم مطمئناً اعضای دیگه رو هم پیدا می‌کنیم و شروع کردیم به گشتن اما متاسفانه چیزی عایدمون نشد. حتی یه عکس از ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د هم ندیدیم که بگیریم بیاریم واس یاسی!

بعد از اون هم مادرجانِ‌ مهدخت آمدن دنبالش و بعد از یک خداحافظی جانانه (مهدخت از راه دور: «الی ما رفتیم دیگه! بای.» من: «ئه رفتید؟ اوکی بایی!» ) بالاخره این میتینگ به پایان رسید!

پی‌نوشت:‌ تمام چیزهایی که به اشخاص حقیقی و اینا گفته شده، کاملاً شوخی‌های دوستانه بوده و امیدواریم هیچ‌کدوم به دل نگیرید. چون فقط و فقط شوخی بوده.

پی پی‌نوشت: نوشته‌های بلد شده رو مهدخت نوشته.

پی پی‌ پی‌نوشت:

کمی پشت‌صحنه:

- سلام الی.

- سلام خوبی چطوری مامان بابا عمه عموها خاله دایی ها آبجی داداش همه خوبن؟

- الی؟ تو کاری هم جز وراجی بلدی؟

- نه... چرا چرا! بلدم! می تونم روی مخ تو و مجی راه برم و چت کنم.

- انقدر قابلیتهات بالاست نترکی!

- نه راحتم.

×××××

- راستی مهدخت رفتی حموم؟

- من تازه از حموم برگشتم اگه بذاری.

- اااااااااا...تنهایی رفتی؟

(سانسور!!!!)

×××××

- مهدخت این حاجی فیروزه شبیه جواید نیست؟

- نه بابا اصلا شبیه‌ش نیست. بیچاره جاوید.

- حالا که فکرشو می کنم میبینم بیشتر شبیه رضا رستگاره‌ها!!

- از لحاظ هیکل دیگه؟

- هم هیکل هم رنگ پوستش :hammer:

×××××

- خجالت بکش مخی! چرا انقدر ناخونات بلنده؟

- من گرگنمام. مگه نمی‌دونستی؟

×××××

وارد کتاب فروشی شدیم. بنده با کله دویدم ببینم کتاب فانتزی جدید چی اومده.

- مخی...بیا این کتابو بخر...

- چیه؟ من رئال نمی‌خونما.

- نه. چند تا کتابن که به دردت می‌خورن. "مردان مریخی زنان ونوسی" و "چگونه همسر خوبی باشیم".

-

×××××

- مخی بیا این کتابه رو بخر که من گرفتم. اسمش شبی در شب‌های زمستان مسافریه. نویسنده‌ش تو لیست نویسنده‌های مورد علاقه‌ی پیام بود، فرزانه هم ازش خوشش میاد. گفتم ببینم چیه.‌

- حالا اگه تو کتاب‌های مورد علاقه کاوه بود یه چیزی.

- نه. آخه جلدش هم خیلی خوشکله...من همیشه از رو جلد کتاب می‌خرم :hammer:

×××××

- (اشاره به جلد هشت کتاب) به نظرت من به کی گفتم شبیه سهراب سپهری هستی؟

-

- پیام. نه جان من شبیه‌ش نیست؟ به ویژه هیر استایلشون خیلی بهم میاد :hammer:

×××××

- الی دستت رو بیار جلو. ببین این شکلی. بعد دستامون رو که بچسبونیم به هم شبیه قلب میشه.

- من از این جلف بازیا در نمیارم.  ولی اگه بخوای می‌تونم با انگشتام حرکات دیگه‌‌ای به سمت دوربین انجام بدم. =))

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388 ساعت 18:58 توسط الهه

کمان بیچاره سربه‌نیست شد!

سر نوشت: با هر بدبختی‌ای که بود این آپو و یه سری از نظراتو از تو ورک آفلاین کشوندیم بیرون و دوباره ارسال نماییدیم! به جای نظرات شما هم خودم با اسم شما نظرات رو دادم! :دی

----

در پایان کمانی می‌بینم!

در یک آن خود را در برهوتی تاریک و فاقد هرچیزی دیدم. راهی طویل و بی‌پایان پیش رویم بود. نیرویی شدید مرا وادار به پیمودن این راه می‌کرد. انگار خواسته یا ناخواسته مجبور بودم قدم در این راه بگذارم. چرا؟ نمی‌دانم! نگاهی به پشت سرم انداختم. همه چیز در ظلمتی نادیدنی نهان بود. تنها می‌توانستم سایه‌ی شخصی را در میان آن تاریکی تشخیص دهم. سرم را برگرداندم و به راه چشم دوختم. بی‌پایان به نظر می‌رسید اما ظاهرش دروغین بود و اگر به دقت نگاه می‌کردی، می‌توانستی انتهایش را ببینی. کمانی بود. خمیده و نهان در سیاهی.

مقاومت در برابر میل اجباری به پیشروی، ناممکن می‌نمود. ناچار قدمی به جلو نهادم. چیزی در کنارم توجه‌ام را به خود جلب کرد. سایه‌ای سفید از خودم بر روی زمین افتاده بود. سایه در میان آن دنیای سیاه و تاریک می‌درخشید و زیبا می‌نمود. تک بود و بی‌مانند، پاک و بی‌هیچ لکِ سیاهی.

در میانش چیزهایی می‌درخشیدند؛ شرافت، صداقت، دوستی، فداکاری، عشق، محبت...

سایه خرد بود و کوچک اما در پس این ظاهرش، چیزهای زیادی داشت.

باز هم همان حس اجباری برای برداشتن قدمی دیگر. حس دیگری هم در پسش بود. با این فرق که اجباری در آن نبود. حسی اختیاری برای سقوط در ظلمت و تاریکی که اگر غفلت می‌کردی دیگر اختیاری در کار نبود و تنها اجبار باقی می‌ماند.

برداشتن قدم این بار سخت می‌نمود. انگار سایه بار زیادی داشت و همراه‌کردن تمام آن صفات با خود، دشوار می‌نمود. ناچار باید یکی را در میان ظلمت رها می‌کردم. گرچه می‌شد با تمام صفات همراهم قدم بردارم اما به زحمتش نمی‌ارزید. به صفات میان سایه نگاهی انداختم. صداقت دم دست بود. به راحتی آن را جدا کردم و در میان تاریکی رهایش نمودم.

به آسانی قدم بعدی را برداشتم. دریافتم که دورانداختن بعضی صفات، لازمه‌ی این سفر است. به این طریق می‌توانستی راحت‌تر، سریع‌تر و موفق‌تر قدمت را برداری و تنها چیزی که از دست می‌دادی، یک صفت بود، همین!

به سایه نگاهی انداختم. در جایی که قبلاً صداقت بود، لکه‌ی سیاهی شکل گرفته بود. اهمیتی ندادم. تنها می‌خواستم قدم بعدی‌ام را بردارم. اما باز هم باید چیزی را از دست می‌دادم. اول به این فکر افتادم آن لکه‌ی سیاه را از سایه دور کنم اما به نظرم رسید برداشتن دوستی راحت‌تر است. به اختیار خود دوستی را از سایه جدا کرده و به اعماق سیاهی پرتاب کردم.

قدمی دیگر... احساس سبکی می‌کردم. دوباره به سایه چشم دوختم. لکه‌های سیاهی در آن داشت شکل می‌گرفت و شکل بی‌نقصش را خدشه‌دار می‌کرد. چیزی در ورایش می‌دیدم. چیزی بین سیاهی و سفیدی. انگار از دور انداختن صفاتِ سفید سایه عذاب می‌دید...

هرچه که بود، اهمیتی ندادم و به مسیرم چشم دوختم و مطابق میل به پیشروی‌ام عمل نمودم. هیچ تلاشی برای برداشتن قدم‌های سنگین نمی‌کردم و هر بار صفتی را به راحتی دور می‌انداختم.

بعد از دوستی فداکاری بود و بعد محبت و عشق را هم از دست دادم. حال سایه‌ام به کلی تغییر شکل داده بود و جزئی از آن برهوت سیاه‌رنگ شده بود. دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود تا بخواهم دور بیندازم. چیزی برای از دست دادن نداشتم. حال من مانده بودم و یک سایه‌ی سیاه در این ظلمت... و کمانی در پس همه‌ی این‌ها.

دوست نداشتم جلوتر بروم. احساس می‌کردم پایان کار چیزی جز تباهی ندارد و آن کمان نمادی‌ست بر پایانی پر از هیچ... پایانی که برخلاف آغازش خالی از هرگونه چیزی... صفتی... امیدبخش است. پایانی سرشار از پوچی. اما چرا حالا باید این چیزها را در می‌یافتم؟!

چاره‌ای نبود... باید به سمت کمان می‌رفتم، چه می‌خواستم و چه نمی‌خواستم پایان کار من آن کمان بود، حال آن کمان می‌توانست سایه‌ی آغازین را داشته باشد، و هم می‌توانست بدون سایه باشد. و من هم به اختیار خود تصمیم گرفته بودم بدون هیچ سایه‌ای به آن برسم.

قدم‌هایم سریع شدند. در دل آرزو می‌کردم که می‌توانستم رو به عقب قدم بردارم. اما تنها چیزی که عایدم می‌شد پیشروی رو به جلو بود.

و سرانجام رسیدم. به آن کمان رسیدم. اما به جای آن چه بود!؟ هیچ! تنها من بودم با سایه‌ای همرنگ آن ظلمت که خمیده می‌نمود و هیچ شباهتی به سایه‌ی آغازین نداشت. کاش صفت‌هایم را با خود می‌آوردم تا سایه‌ام این چنین در این ناکجاآباد، در زیر بار سیاهی، خم نمیشد...

----

پی‌نوشت: اسم اینو چی می‌ذارید؟ داستانک؟ چرندیات؟ شُعاریات؟ پندیات؟!

پی پی‌نوشت: تو همه‌ی عمرم انقدر تو نوشتن احساس ضعف نکرده بودم که وقتی این داستان! رو نوشتم کردم!

پی پی پی‌نوشت: نمی‌تونم تحمل کنم تو یه آپ :دی نباشه؛ !


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 9:34 توسط الهه

!!!

ای درد بزنن به این قالب. سارا بهم گفت ویروسیه عوضش نکردم. :((( دیدید آپمو خورد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388 ساعت 9:39 توسط الهه

!!!

از اونجا که اصلاً و ابداً، هرچقدر که من می‌صبرم و منتظر می‌مونم، حس و حال آپ نمودن در من به وجود نمیاد، تصمیم گرفتم بی‌خیال این شم که منتظر حس اومدن بمونم و خودم برم دنبال حس. سو نتیجه این شد که مثل اون آپ خیلی طولانیه که چشای همگان را کور نمود، یه آپ چشم‌کور کنی کنم و حالشو ببرم.

اولین چیزی که می‌خوام به خاطرش موجبات سردرد گرفتن‌تون رو فراهم کنم، مبحثی هست به اسم بیکاری که گریبان‌گیر اکثر جوون‌ها شده، اما تو هرکس به یه شکل خاص. حالا این بیکاری به این شکل عین سیریش چسبیده به من که از صبح که بیدار میشم، تا شب که می‌خوابم، هزار و یک کار افتاده رو سرم اما حوصله‌ی انجام هیچ‌کدوم‌شون رو ندارم در نتیجه از شدت زیاد بودن کارها، من بیکار میشم. چون حوصله‌ی انجام هرکاری رو دارم به جز کاری رو که باید انجام بدم اما حس مسئولیت بهم اجازه نمیده برم کارایی که حوصله‌شون رو دارم انجام بدم در نتیجه کلاً بیکار می‌مونم سر جام.

امروز از فرط بیکاری، رفتم تو انباری! (قافیه داشتا! :دی) بعد رفتم یه سر به دفترای کلاس اولم انداختم ببینم در چه تفکراتی سیر می‌کردم. بعد رسیدم به یه دفتری که تو صفحه اولش با کلی مدادرنگی و اینا نوشته بودم:

دنیای ستاره‌ها و قلب‌ها!!

بعد تو این دنیای ستاره‌ها و قلب‌ها در نهایت وقاحت و مضحکیت کلی قلب و ستاره کشیده بودم! کسی نیست به من بگه آخه جوجه هفت‌ساله، تو چی کارت به قلب و این مسخره‌بازیا؟!   بعد صفحه‌ی بعدی یک عدد لیست به شدت عجیب‌غریب بود که بالاش نوشته بودم فهرست! حالا این فهرست ما این شکلی بود که با قلب و ستاره اسامی رو نوشته بودم، عین این تبلیغاتی‌ها هستن که با ستاره و این چیزا شکل درست می‌کنن میان تو وبلاگا تبلیغ وباشونو می‌کنن، همون‌طوری دقیقاً!  بعد تو این فهرست شعرهایی مثل آی قصه قصه قصه، نون و پنیر و پسته، یه قصه‌ی سربسته! به چشم می‌خورد. بعد هی که می‌رفتم جلوتر، با دنیای طویلی از ستاره‌ها و قلب‌ها روبرو می‌شدم که بک‌گراند رو تشکیل می‌دادن و بین اینا داستانای خیلی قهقه‌آوری با غلط‌ املایی‌های خیلی جالبی نوشته بودم. :دی

توضیح‌نوشت: من کلاس اول که بودم، درس اولو که دیدم تازه می‌خواد آ یاد بده و تا آخر سال باید صبر کنم که بتونم خودم کتابامو بخونم، دست به کار شدم رفتم جلوتر یکی دو روزه کلاً حروف الفبا رو یاد گرفتم. نتیجه هم این داستانای جالب با غلط املایی‌های جالب بود که الان نظرتون رو به یکی‌شون جلب می‌کنم. :دی

روزی روزگاری، در یک کوچه‌ی قدیمی، خانه‌ای بود. خانه‌ای قدیمی! در آن خانه خانه‌واده‌ای (خانواده! :دی) بود، آن خانه‌واده سالها در آن خانه زندگی می‌کردند. در روزهای بهاری،‌ گنچشک‌هایی (گنجشک) که در آن خانه لانه داشتند، تخم می‌گذاشتند و وقتی تخم‌های آن‌ها جوجه میشد، جوجه‌های‌شان از لانه‌هایشان به پایین می‌افتادند. در آن خانه یک دختر کچلو (کوچولو) بود به نام نیلوفر که جوجه‌گنچشک‌ها را خیلی دوست می‌داشت. در روزهای بهاری او می‌رفت و در حیات (حیاط) خانه‌شان می‌نشست و موازب (مواظب) گنجشک‌ها بود تا اگر بچه‌گنچشکی به پایین بیفتد، مادر خود را سدا (صدا) بزند و آن را نجات دهد. تا  که روزی رسید که آن‌ها می‌خواستند از آن خانه بروند. نیلوفر خیلی ناراحت بود اما پدرش در همان لهزه (لحظه) به او گفت: «دخترم، خاله‌ات در این خانه می‌آید و موازب بچه‌گنچشک‌هاست. مادرت به او گفت وقتی می‌آیی موازب گنچشک‌ها باش . برایشان دانه بریز.» نیلوفر خیلی خوشحال شد!

آخِی! چه روحیه‌ی لطیفی داشتم من!  

بعد جلوتر که رفتم متوجه شدم که طبع شعر بلندی هم داشتم. اینم یکی از شعرهام که رو دست شعرای فردوسی رو زده!

بزبزک

منم منم بزبزکم                    قشنگ و ناز و کوچکم

کمی تپل هستم                  دست‌هایم حنایی رنگ است، سفید و کوچک است!

جست می‌زنم تو صحراها        غذا می‌خورم مثل شماها

وقتی میرم به خونه               دست و صورت می‌شویم

                       چون‌که تمیز و پاکم!

کلاً خوشم اومد از دوران طفولیتم! بچه باحالی بودم!  

***

دیگه عرضم به حضورتون، امسال مدرسه خیلی خوبه، خیلی خوش می‌گذره، خیلی با معلما حال می‌کنیم و کلاً سال خیلی خوبیه. درس‌ها هم امسال فوق‌العاده آسونن و شیرین. مخصوصاً علوم‌مون که من عاشقش شدم ناجور!

کلاً ابری نیست، بادی نیست و من چقدر بدم میاد از این سهراب سپهری! :دی (چه ربطی داشت الان؟ :دی) و این‌که من چقدر روز به روز از کتابای فانتزی زده میشم و به سمت کتابای کسل‌کننده اما جذاب ادبی رو میارم. و این‌که من چقدر کمبود سوژه واسه داستان دارم و چقدر الان هرچی فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسه بنویسم. :دی بقیه‌ی حرفا رو تو پی‌نوشت می‌زنم.

پی‌نوشت: من یه سوالی چند وقته حسابی ذهنمو مشغول کرده که از داستایوفسکی‌خوانان تقاضامندم هرچه زودتر به سوال من جواب بدن. اونم این‌که دقیقاً نویسنده از نوشتن برادران کارامازوف چه مقصود و هدفی داشته؟ تا آخر داستان همین‌طوری می‌خواد بیوگرافی تعریف کنه؟ من درک نمی‌کنم! چرا هر کتابی از ادبیات خارجه می‌گیرم دستم عین بیوگرافی می‌مونه؟ واسه نمونه صدسال تنهایی که کلاً زندگی‌نامه‌ی صدساله‌ی یه خونواده بود. البته لازم به ذکره که من شیفته‌ی صدسال تنهایی‌ام و به جرئت می‌گم بهترین کتابی بود که خوندم. اما مسئله اینجاست نمی‌تونم درک کنم اینا چرا هی بیوگرافی میگن!

پی پی‌نوشت: جدیداً گیر دادم به چیزایی که ازشون متنفرم. مثلاً من از این آقای پائولو کوئلیو هیــــچ خوشم نمیاد اما بلند شدم رفتم کیمیاگرشو از تو کتابای بابام برداشتم شروع کردم به خوندن! یا یه عمر از شجریان بدم میومد اما حالا هی می‌شینم شجریان گوش میدم. (که باید اعتراف کنم عاشقش شدم! :دی) یا این‌که نفرت دارم از معلم پرورشی‌مون و می‌خوام صد سال نمره‌ی پرورشی‌مو بیست نده، اما هرچی مسابقه مرتبط با پروشی هست که آبروی معلم‌مون رو می‌خره، من توش شرکت کردم. و کلاً امسال همه‌ی زنگای تفریحمو فدای فعالیت‌های پرورشی کردم. و هی معلم‌مون میگه الهه مواظب باش از شدت فعالیت نترکی! :دی کلاً این چند وقته یه جاذبه‌ی قوی بین من و چیزایی که ازشون نفرت دارم به وجود اومده!

پی پی پی‌نوشت: این شعر و شاعری هم خداییش چیز مسخره‌ایه ها! هی این از اون تقلید می‌کنه اون از اون! (چی شد؟! :دی) دیروز نشستم حافظ می‌خونم، رسیدم به یه شعری که الان یادم نیست چی بود. اما کلاً حرفش این بود که اگه بخوام به جایی برم، خار بیابان که هی تو پا فرو می‌ره و راتو سد می‌کنه و اینا هم نمی‌تونه جلوم رو بگیره. در نتیجه میشه همون هزار کوه گرت سد ره شوند، برو ی پروین اعتصامی. تازه خیلی جالب اول شعر پروین اعتصامی در مورد یه کودکی گفته که خار میره تو پاش و می‌شینه می‌گریه!

پی پی پی پی‌نوشت: چند وقت پیش یه تحقیق داشتیم در مورد فروغ فرخزاد (ابراز نفرت! :دی) بعد من خواستم یکی از شعراشو میخ کنم به تحقیق، هرچقدر گشتم یه شعری ندیدم که مورد دار باشه. آخرش مجبور شدم دست به سانسور بزنم. کسی نیست به این شاعر بگه شرم بر تو؟

پی پی پی پی پی‌نوشت: بچه‌ها من خودمو کشف کردم! به این نتیجه رسیدم که تو نوشتن انشاهای مذهبی استعداد زیادی دارم! این انشا نماز منو اگه حوصله داشتید ملاحظه کنید می‌فهمید چی میگم. خودم حال کردم وقتی نوشتمش. :دی (چقدر خودشیفته شدما! :دی)

پی پی پی پی پی پی‌نوشت: من نمی‌فهمم این آموزش و پرورش با خودش چه فکری کرده که هر سال هر سال هر سال هر سال هر سال، موضوع مسابقه‌ی انشا، انشا نماز میده؟! دیگه شورش رو در اوردن بابا!

پی پی پی پی پی پی پی‌نوشت: چقدر علامت ! گذاشتم! :دی


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 13:18 توسط الهه

قاصدک! هان؟


مطمئناً همه‌ی شما با مهدی اخوان ثالث آشنایی دارید و نیازی نمی‌بینم ده صفحه بیوگرافی در موردش بنویسم. چند روز پیش سالمرگ این شاعر گران‌قدر بود. اما من اون موقع یادم نبود می‌تونم پستی در این مورد بزنم. :D به هرحال امروز تصمیم گرفتم کمی در مورد شاعری که از بچگی (!) عاشق شعراش بودم بحرفم. (وقتی میگم بچگی منظورم سه چهار سال پیشه!‌)

چیزی که باعث میشه من از شعرهای اخوان ثالث خوشم بیاد، کوبندگی و محکم بودنشونه و همین‌طور استفاده از عناصری که کم‌تر تو شعرها پیدا میشه. کلاً سبک شعرهای اخوان ثالث با این‌که نیمایی هست اما به نظر من تنوع و ظرافت خاصی داره و به هیچ‌وجه قابل مقایسه با شعرهای شاعرانی مثل سهراب و فروغ نیست. (البته کار این دو هم جای تقدیر بسیار داره ولی به نظر من در برابر اخوان ثالث هیچه. :D) کلاً شعرهای اخوان ثالث مخصوصاً اون شعرهایی که درون‌مایه‌ی داستانی دارن خیلی جالبن و خیلی قشنگ به مسائل اجتماعی اشاره کردن و به همه توصیه می‌کنم از شعرهاش بخونن.

ولی می‌دونید، مسئله‌ای که خیلی رو نرو منه مطلبیه که چند روز پیش تو روزنامه خوندم. نوشته شده بود که مزار اخوان ثالث طرفای آرامگاه فردوسیه و انقدر گم و ناپیداست که بدون راهنما نمیشه پیداش کرد و روش فقط اسم و تاریخ فوت و تاریخ تولد این شاعر نوشته شده و حتی سایه‌بانی هم نداره!

من از اون دست آدم‌هایی نیستم که نوع سنگ قبر یه آدم برام اهمیتی داشته باشه چون عقیده دارم آرامگاه هیچ‌وقت نمی‌تونه نشون‌دهنده‌ی کارها و آثاری باشه که اون فرد تو زمان زنده بودن ارائه داده. اخوان ثالث مُرده اما شعرهاش هستن و مثل یه سایه‌بون واسه قبرشن و نیازی به آرامگاه‌های آن‌چنانی نداره. ولی در این مورد اعتراض دارم.

جایی مثل جمکران، میلیاردها میلیارد توش پول خرج شده. مناره زدن به این عظمت و دوبرابر عظمت همون مناره مسلماً بتن ریختن زیرش که تونسته این‌طوری بمونه و هنوزم می‌خوان مناره بسازن. دور تا دورش رو دارن از این طاق‌دیس‌ها درست می‌کنن و تا دلتون می‌خواد توش خرج می‌کنن. به خاطر چی؟ به خاطر این‌که یه نفر امام زمان رو خواب دیده که بهش گفته برو اون مکان یه مسجد بساز! همین و بس! تو خوابش گفته یه مسجد بساز نگفته یه مسجد بساز که کاخ‌های شاه در برابرش سوسک میشن. نگفته میلیارد میلیارد پول رو که می‌شد خرج کشور و مردمش کرد رو بذار تا یه مسجد بسازی. اون‌وقت میگن سال اصلاح الگوی مصرفه. :d

درکل جالبه که جایی مثل آرامگاه ابدی استاد اخوان ثالث کبیر، گم‌شده‌ست و جایی مثل جمکران...

حالا بی‌خیال این حرفا. به ما چه! :d یه شعر فوق‌العاده جیگرز از اخوان ثالث می‌ذارم حالشو ببرید. :D

 قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش‌خبر باشی، اما،‌ اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو، فریب

قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم، خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند .


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 23:13 توسط الهه

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم